|
امام زمان-مهدی موعود نگاههای منتظر
| ||
![]() سلام حضرت دلبر سلام قرص قمر زمین که صفا ندارد از آسمان چه خبر
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 9:48 ] [ منتظر ]
ای خفته فتاده به خاک چه خاکی به سر کنم باور نداشتم که به قبرت نظر کنم
خانم امروز پس از چهل روز دوری بر سر مزار کسی رفتی که 25 سال است آرزوی زیارتش را دارم امان از دلت چه گفتی به برادرت از غربت شام بی حیا ؟چه گفتی وقتی حسین سراغ رقیه را گرفت ؟ امان از دلت ،امان دلت، امان ..................... آجرک الله یا صاحب الزمان [ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 15:5 ] [ منتظر ]
سلام این پستم مخاطب خاص داره
پست ماه صفر هم تازه آپ کردم خوشحال میشم بخونیدش تاریخ تولدت رمزشه ادامه مطلب [ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 14:13 ] [ منتظر ]
سلام آقای خوبم دلم گرفته از غم اربابم . آقا شنیده ام روز اول صفر عمه ات وارد دمشق شد شنیده ام یزید ملعون شهر را آذین بست شنیده ام در دمشق روز اول صفر مردم به یگدیگر تبریک میگفتند شنیده ام اهل بیت را به بازار برده فروشان برند شنیده ام مردم شام چه نا جوان مردانه کار کردن با اهل بیت ..... این بود مودت با فی القربی............. شنیدمو دلم خون شد وچشمم خون آقای غریبم مظلوم مظلومان دلم گرفت از این همه ناجوانمردی وترسیدم که نکند نامرد باشم آقا دعا کن آدم شوم دعا کن منتظر باشم دعا کن کوفی نشوم دعا کن .............. الهم عجل لولیک الفرج
[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 11:38 ] [ منتظر ]
مولای ما نمونه دیگر نداشته است شاعر حمیدرضا برقعی
[ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ] [ 9:44 ] [ منتظر ]
آمدم ای شاه پناهم بده خط امانی ز گناهم بده در شب اول که نهندم به خاک نور به دان شام سیاهم بده ای حرمت مرجع درماندگان دور مران از در و راهم بده لایق وصل تو که من نیستم اذن به یک لحظه نگاهم بده سلام آقای رئوف دلم بدجور هوایی حرمت شده آقا نمیخوای مهمونت بشم دله منتظر بدجور انتظار زیارتت را میکشه من از همین جا سلام میدم چشمامو میبندم دلمو پر میدم سمت حرمت السلام وعلیک یا غریب الغربا ایها الامام الرئوف یا شمش الشموس یا علی بن الموسی الرضا بچه ها توی شب میلاد امام رئوف دعا کنید همه دلا مهدوی بشه تا آقا بیاد [ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 17:0 ] [ منتظر ]
سلام دیروز توفیقی نصیبم شد وافتخار آشنایی با مادر شهید معماریان داشتم و این بانوی محترم دیدار آخر با پسرش را اینجور تعریف کرد محمد عاشق شهادت بود در سال 65 در حالی بیقرار شهادت بود برای عملیات کربلای 4 نیاز به 300 خط شکن داشتند و محمد هم به عنوان یکی از این 300 نفر انتخاب شد برای خداحافظی وآخرین دیدار 5 روز به او مرخصی دادند وقتی به خانه رسید من به او گفتم انتظار آمدنت را نداشتم عزیزمادر ومحمد جواب داد آمدم خدا حافظی آخر گفتم هر خونی لیاقت شهادت نداره محمد گفت انشالله این بار لایق شهادتم روز آخر مرخصی محمد آرام وقرار نداشت گاهی در کوچه قدم میزد وگاهی در حیاط خانه. من متوجه هیاهوو غوغای درون پسرم شدم محمد برای اینکه سرش گرم بشه مشغول شستن ظروف شد من به کنار محمد رفتم وگفتم عزیزم چشمات یه چیزی میخوان بهم بگن اما زبونت نمیتونه محمد چشماش برقی زدند و گفت آره مامان این چند روز میخواستم یه سری چیزها را بهتون بگم اما نمیدونستم چه جوری بگم بهش گفتم بذار شب که شد بچه ها که خوابیدند من وتو پدرت با هم صحبت میکنیم اما محمد گفت نه مامان حرفهایی را که میخوام بزنم بابا طاقت شنیدنش را نداره اما چون شما خودت آمادگیتو اعلام کردی به شما میگم شب شد همه خوابیده بودند محمد ومن خلوت کرده بودیم محمد شروع کرد به صحبت مامان من یه سری وصیت دارم اما میترسم وقتی وصیت نامه من به دستت رسید دیگه کار از کار گذشته باشه الان وصیتم را به شما میگم شما وصیتم را به دلت بنویس وبعد انجام بده وصیتم را من نگاه میکردم وگوش میدادم محمد گفت مامان من احتمال 100درصد شهید میشم مامان احتمال 90درصد پیکر ندارم اما اگر 10 درصد پیکرم را آوردند کفنی را که از بیت الحرام آوردی وبا آب زمزم شستشو دادی را به من بپوشان تا از تو به یادگار داشته باشم اگر صورت داشتم پارچه سبزی که از سوریه آوردی به روی صورتم بیانداز .مامان خودت منو به خاک بسپر نمیگم برام گریه نکن اما در خلوت گریه کن نمیخوتم اونهایی که چشم دیدن انقلاب را ندارند گریه تو را ببیند کاش مثله امام شهیدم پیکرم سه روز در زیر آفتاب باشه ومن توی صف بایستم و آقا منو غسل بده حرف های محمد تمام شد صبح روز بعد محمد آماده رفتن بود ومن کاسه آب به دست میخواستم بدرقه کنم میوه دلم را .خواستم گلی را بچینم ودر آب بیاندازم که انگار دلم کنده شد نتونستم روی پاهام بایستم نشستم روی زمین اما به خودم نهیب زدم جوانم فدای جوان حسین و کاسه اب را به دست زن برادرم دادم و گفتم این آب را پشت سر محمد بریز محمد از در حیاط بیرون رفت خداحافظی کرد اما هنوز چند قدم دور نشده بود که برگشت به سمتم و گفت مامان یه باردیگه محمدتو ببین این باره آخره بهش گفتم برو بچه بخشیدمت به به علی اکبر حسین به قاسم به گلای ام البنین محمد باز چند قدم رفت و دوباره برگشت وگفت مامان محمدتو یه بار دیگه ببین من پاهام را داخل خونه گذاشتم که نکنه جلوی رفتن عزیز دلم را بگیرم و فقط سرم بیرون از خونه بود ونگاه میکردم قد وبالایش را ورفتنش را محمد به انتهای کوچه رسید و دست به دیوار گذاشت ودوباره صورتش را به طرف من برگردوند وبا صدای بلند گفت مامان یه بار دیگه محمدتو ببین این دیگه بار آخره ورفت بعد از 21 روز خبر شهادت محمدم رسید خبر رسید که پیکرش 2روزو زیر آفتاب بوده وبچه های عملیات کربلای 5 پیکرش را به عقب برگردونده بودند حالا نوبت من بود که عمل کنم به وصیتهای محمدم کفن پوشاندم به جسم شهیدم که هنوز بعداز این چند وقت خونش تازه بود محمدم فقط صورت داشت واز پشت گوشش به بعد را نداشت به طوری که وقتی پنبه ها وباند ها را از سرش در آوردم زبان ودندان های پسرم با باند هابیرون آمد پارچه را به روی صورتش انداختم به داخل قبر رفتم و امانت الهی را به صاحبش برگرداندم و تلقین برایش خواندم موقعی که میخواستند خاک بروی صورش بریزند یک لحظه فرصت گرفتم و صدا کردم محمد مامان سلام مرا برسان به مادرم فاطمه زهرا بگو موقع مردن منتظرشم بگو دعا کنه کاری نکنم که روشو از من برگردونه بگو موقع مرگم منتظرم اون صورت کبودو ببینم منتظر در ادامه نوشت یا فاطمه دعا کن کاری نکنم که شرمنده شهدا ومادران شهدا بشوم [ دوشنبه چهارم مهر 1390 ] [ 13:33 ] [ منتظر ]
سلام عذر تقصیر که این چند مدت دیر آپ میشدم چند وقتیه انگار دلم خوابیده دیگه هر چی قلم دست دلم میدم دلم پسش میزنه آقا میدونم حتی لیاقت ندارم برات بنویسم اما به خدا دوستت دارم آقا دستم به دلت به داد دلم برس آقا دعا کن لایق بشم میدونم خیلی کمم آقا دعا کن آدم بشم [ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ] [ 21:49 ] [ منتظر ]
سلام دوستای گلم یه وب به اسم آخرین امید لطفا یه سر بهش بزنین ونظر بدید اینم آدرسش [ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 ] [ 23:29 ] [ منتظر ]
سلام تقدیم به تو
این مطلب مخاطب خاص داره ......... پست قبلی را هم تازه آپ کردم ممنون میشم برای اون نظر بدید مخاطب خاص یه بار دیگه بخونش ادامه مطلب [ جمعه یازدهم شهریور 1390 ] [ 21:46 ] [ منتظر ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||